![]() |
![]() |
|
| اگه از وبلاگم خوشت اومد نظر بده |
|
فر مانروایی که می کوشیدتا مرزهای کشورش را گسترش دهد با مقاومت سرداری رو برو می شود . عاقبت سرداروهمسرش را به اسارت می گیرد .
فر مانروا با دیدن قیافه ی سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید : ای سردار اگر من از گناهت بگذرم و آزادت بکنم چه می کنی؟ سردار پاسخ داد :ای فرمانروا، اگر از من بگذری تا آ خر عمر فرمانبردار تو خواهم بود . فرمانروا پرسید:و اگرا ز جان همسرت در گذرم، آنگاه چه؟ سردار گفت:آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد. فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که هر دو را آزاد کرد و سردار را به عنوان استاندار انتخاب کرد. سردار هنگام باز گشت از همسرش پرسید :آ یا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ همسرش گفت :راستش را بخواهی ، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟ همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود.به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حا ضر است به خاطرمن جانش را فدا کند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
سلام بر تمام عزیزان من زیاد بلد نیستم حرفهای ادبی بنویسم اگه پستهایی که قرار میدم فقط عکس دارن ببخشید
راستشو بخواید بیستر مرد عمل هستم تا حرف زدن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
از اینکه دیر به دیر پست میزارم شرمنده سرم خیلی شلوغ شده
سلمان |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 فروردین 1385 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
مامی نرگسی در بلاگفا آموزش هک ترفند 2006 مسیح مهربان استاد ترلان تنهاترین جهانگیر |
|
RSS
|