![]() |
![]() |
|
| اگه از وبلاگم خوشت اومد نظر بده |
|
دست گرم
یک صبح سرد و صاف زمستان بود... درآن اتاق خلوت پرعطر آرام آمدی و نشستی چون خیره در نگاه تو گشتم آهسته چون حباب شکستی ------------------ من شرمناک ماندم وآنگاه گلبرگ نیم خند تو پژمرد می خواستم بگویم... اما آن «خواستن»درون من افسرد! ------------------ دست تو را فشردم و گفتی «فکرش مکن که دست من گرم است شاید تو سردی و...»آنگاه مات ماندم رفتی. ----------------- رفتی وروزها سپری گشت بی تو گریستم بی تو گداختم اینک من سرد نیستم اینک این عشق ضربه خورده عاصی بیزار ار آن دو لحظه تردید بیزار از آن دو لحظه شرم است -----------------------
آیا هنوز دست تو گرم است؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
گمشده چه کسی بود صدا زد سهراب؟ چه کسی پشت درختان است؟هیچ باید امشب بروم ... سوی آن گنبد دوار که همواره مرا می خواند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
میگویند یک دقیقه طول می کشد تا شخص را بیابی یک ساعت طول می کشد تا او را ستایش کنی یک روز طول می کشد تا دوستش بداری اما یک عمر طول می کشد تا فراموشش کنی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1384ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
آب زنید راه را هین که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد ... باغ سلام می کند سرو قیام می کند سبزه پیاده می رود غنچه سوار می رسد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
می خواهم در کنار تو شب را زمزمه کنم ای شب گرد کوچه های تنهایی دلم ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
نظرتون در مورد امید چیه !!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مهر 1384ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
خدا را دوست دارم چون بدون آن عشق نیست عشق را دوست دارم چون بدون آن زندگی نیست زندگی را دوست دارم چون بدون آن تو نیستی تو را دوست دارم چون بدون تو من نیستم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم مهر 1384ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
حیفتون نمیاد نظر نمیدید |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم مهر 1384ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
گفتم ای عشق بیا تاکه بسازی ما را یانه ویرانه کنی ساخته دنیا را گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز که به تشویش سپردی شب عاشق ها را حیف از امروز که بی عشق به شب آمد ای عشق کاش خورشید تو آغاز کند فردا را
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم مهر 1384ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 فروردین 1385 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
مامی نرگسی در بلاگفا آموزش هک ترفند 2006 مسیح مهربان استاد ترلان تنهاترین جهانگیر |
|
RSS
|