![]() |
![]() |
|
| اگه از وبلاگم خوشت اومد نظر بده |
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام حتما میگید چه سلامی چه علیکی شما که نمی تونید پست بزنید برای چی اصلا وبلاگ میزنید من واقعا شرمنده ام برای من خیلی افتخاره که دوستانی مثل شما در کنارم هست با اینکه میدونید وبلاگم بروز نمیشه ولی باز فراموشم نمیکنید از خدا میخواهم هر کجا که هستید سلامت باشید منو به بزرگی خودتون ببخشید التماس دعا... خداحافظ
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
بعد از مدتها برگشتیم... ****************************************
******************************************************** |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
فر مانروایی که می کوشیدتا مرزهای کشورش را گسترش دهد با مقاومت سرداری رو برو می شود . عاقبت سرداروهمسرش را به اسارت می گیرد .
فر مانروا با دیدن قیافه ی سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید : ای سردار اگر من از گناهت بگذرم و آزادت بکنم چه می کنی؟ سردار پاسخ داد :ای فرمانروا، اگر از من بگذری تا آ خر عمر فرمانبردار تو خواهم بود . فرمانروا پرسید:و اگرا ز جان همسرت در گذرم، آنگاه چه؟ سردار گفت:آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد. فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که هر دو را آزاد کرد و سردار را به عنوان استاندار انتخاب کرد. سردار هنگام باز گشت از همسرش پرسید :آ یا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ همسرش گفت :راستش را بخواهی ، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟ همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود.به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حا ضر است به خاطرمن جانش را فدا کند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
سلام بر تمام عزیزان من زیاد بلد نیستم حرفهای ادبی بنویسم اگه پستهایی که قرار میدم فقط عکس دارن ببخشید
راستشو بخواید بیستر مرد عمل هستم تا حرف زدن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
از اینکه دیر به دیر پست میزارم شرمنده سرم خیلی شلوغ شده
سلمان |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
لطفی بنما تو ای مه من، لطفی ز پس ابر برون آی چندیست که آسمان تارست ،شبها تو نیامدی کنون آی در وادی ما دل نفروشند،ای تاجر عشق زکجایی کاین قلب بدون نای خسته ،دارد ز متاع تو نوایی ریحانه.ر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
نمی دونی توی غربت چقده سخته نشستن مثال یه آینه بودن ولی بی صدا شکستن ......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز عشق يعني تا ابد فاني شدن عشق يعني عابد و زاهد شدن عشق يعني همچو ليلا خون شدن یا چو مجنون راهی صحرا شدن عشق یعنی تیشه فرهاد ها عشق یعنی عالم فریاد ها عشق یعنی زخم کوه بیستون عشق یعنی ناله های درد و خون عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی یکه و تنها شدن عشق یعنی التماس و انتظار عشق یعنی تا ابد با من بمان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط سلمان - ر یحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 فروردین 1385 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
مامی نرگسی در بلاگفا آموزش هک ترفند 2006 مسیح مهربان استاد ترلان تنهاترین جهانگیر |
|
RSS
|